تبليغاتX
س ا س و ش ا
هر کسی خودش باید سهمشو از دنیا بگیره..دنیا با عشوه و ناز و کرشمه نمیاد دو دستی چیزهایی که می خوای رو بهت با یه ماچ ِ آبدار ِ گنده تقدیمت کنه..اتفاقا با انواع و اقسام سیخونک های مختلف رو در نواحی شریفه و ممنوعه و ... وارد می کند تا بفهمی و بدانی که اینجا پیش قاضی و معلق بازی جزو احکامی است که دسترسی به آن امکانش نه سر دارد و نه ته!

اما خوب!

 با عرض شرمندگی از محضر ِ شریفه! نمی فهمد!

  • مثل ِ من!

اما خوب ! مجبور است که بفهمد !

  •  مثل من!

 * گیج زدگی مزمن بد دردیه ! مونده دیگه شبا برم تو یخچال بخوابم!!

** بالاخره هیولای داستان های کودکی ام داماد شد! البته منظورم اسمکی است وگرنه سالهاست که داماد شده است  شاید بگویم هفته ای هفت عروس داشته .. دیگر کم و زیادش پای خودش و.....حرص در آور ترین قسمت ماجرا این بود که  خودش را به باکره های صومعه ای تشبیه می کرد و انگار که با دسته ی کوره طرف است..  ! امیدوارم که روزی جواب ِ تمام ذات پلیدش و بی صفتی وجودیش را بگیرد و آنوقت هِر هِر به ریشش بخندم ! کوسه ی بی هویت را.. !

*** تصمیم گرفته ایم بزنیم به خطِ زد بازی ! امیدوارم که توانش از آن ما باشد شاید که روزی رستگاری اش گریبانگیر ما شود ! آنوقت ما هم دماغمان را بالا می گیریم و تو را به هیچ جایمان حساب نمی کنیم!

** ** این تو ابهام دارد! زیاد به خودت فشار نیار!

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 16:40  توسط ساسوشا  | 

هیچی بیشتر از این بهت کیف نمی ده که وقتی از خستگی بند بند وجودت داره از هم متلاشی میشه بشینی یه یار کمر باریک دود کنی و بهش خیره بشی و بعدش مستِش بشی و آخر سر ببینی که بی جنبگی از خود ِ خودته و یه هفت ..هشت تایی رو مورد لطفت دودکی خودت قرار دادی و بعدش به جای چایی به خاطر خستگی زیاد و یک فروند گشادیسم! یک لیتر و نیم آب می خوری و آخرش دوباره میری سراغ یه یار دیگه.. این بیچاره یار موندگاریه ! قصد تبلیغ ندارم اما .. هم می تونی ببینیش و هم می تونی ببوسیش و هم.. ( دیگه بی ناموسی هاشو نمی گم که فیلتر نشم! !! ای مُخت منگلیسم ! آخه این نیمچه دودکی چه بی ناموسی داره؟! ) خوبیه این خونه ی نقلی مشنگی ِ من اینه که هوا کش نداره! بخاطر جلوگیری از صور قبیحه هم پنجره هارو نمی تونم باز بذارم پس توی دود ِ این یار ِ دلبرانه ام حل می شم!

کاش احساسی که به آدم های دور و برم داشتم مثل ِ احساسی بود که به این نقلی مشنگه داشتم! هنوز بعد از مدت ها بهش خو نکردم و باهاش غریبم..!

یک عدد بچه ی عَر! عَرو در همسایگی ما یافت می گردد که گاهی وقت ها تمام احساسات ِ عاشقانه ام را نسبت به بچه ها خنثی می کند و می خوام که میلگرد بکنم تو حلقش که خفه شه!

چند وقتی است که باز دچار لجبازی ذاتی ام شده ام! هیچ حرفی در گوشم حل نمی شود و هیچ منطقی و حدیثی قانعم نمی کند! آنچه غددان همه دارن من یک جا دارم! دِ بیا! خیلی خوب چیزیه .. حالام دارم از خودم تعریف می کنم!

این روزها زیادی خودم رو مورد عنایت الفاظ ِ بی ناموسی قرار میدم که کاش به حرف والدین ِ محترمه گوش کرده بودم! آی آقا جان! زندگی بسیار بسیار خرج داره! بیچاره پسرها! حالا می تونم درک کنم! حق دارن ! گرونه!! همه چی گرونه!! وای گرونه!

دوست دارم یه جای دنج گیر بیارم وبشینم تا می تونم گریه کنم.. فقط حیف که یه شونه کم دارم..یه شونه ای که بتونم با خیال راحت سرمو بذارم روش و از هیچی نترسم.. حتی از تاریکی..

این فیلتر یار کمر باریک رو میخوامش در حد ِ آخرش !

دکتر نون کپلی که برای مصاحبه پیشش رفته بودم کلی باهام حرف زد و منم هر چی گفت جوابشو دادم..همش درست و تمیز و مرتب!  آخرش با لبخند بهم گفت تو معماری..یه معمار ِ با اعتماد به نفس.به خودت اعتماد کن.. ! منم که کلی خر کیف از همه نوع شده بودم تند تند...لبخند ملیح تحویلش دادم  ! آخر سر نتیجه ها رو که داد! معلوم شد که باز باید برم کلاس اسپیکینگ!!! خوب نتیجه اخلاقی این قضیه این بود که شاید من یه معمار خوب باشم اما گوش های دکتر اشکال داره!!

** واقعا سرعتم در حدد باقالیه! نمی تونم به کسی سر بزنم! به خانه ی امن پدری اگر گذرم افتاد حتما دلی از عزا در خواهم آورد.. !!

* آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره.. عطرت داره ازپیرهنی که جا گذاشتی می پره..

 (( دل تنگتم پیرمرد ِ مهربون ِ دنیای من.. دل تنگتم... ))

+ نوشته شده در  88/08/10ساعت 0:49  توسط ساسوشا  | 

 

مدت هاست که نمی تونم تمرکز داشته باشم.. یک مرتبه همه چی یادم می ره.. حتی تمام حرف هایی که توی ذهنم با هم بابا کَرَم می رقصند! بایدبه خودم یه قلم وکاغذ هم وصل کنم.. مثل موبایلم ..  !

امروز اتفاق وحشتناکی افتاد!

 وقتی من  شارژر لپ تاپ رو زدم به شارژ..

همزمان برام اس ام اس اومد

 و بعدش  صدای مامانم توی کل خونه پیچید که نونوش..! نونوش جان!

من و دوستم بهت زده به هم نگاه می کردیم! نه اون جرات داشت حرفی بزنه ...! نه من! ...رسما چشمامون گرد شده بود! بعد طی یک عملیات ژانگولری به طرف کمدم پریدم ! بعلــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! موبایل دیوانه ی ۳۲۵۰ ام بود که از فرط بیکاری به سرش زده بود و واسه خودش روشن شده بود وشماره گرفته بود و رفته بود رو اسپیکر! اونم از کجا فهمیدم! ازاینکه روز قبلش هی با روشن و خاموش شدناش سر کلاس و آهنگ دیلینگ جیلینگ خوش آمد گویی نوکیا استاد رو مورد عنایت قرار می داد! که با اجازه ی بزرگ تر ها بعدش بنده هم مورد عنایت قرار گرفتم! رسما دیوانه شده ! خدا رو شکر که قبل از اومدن گوشی شین ِبرادر رو گرفتم وگرنه توی این اوضاع مالی باشکوه مجبور به گذشتن از سد خرید یه عدد گوشی ۱۱۰۰ می بودم!

* هه!  دیدی بالاخره سه سال این گوشی برام مثل خر کار کرد؟! خدا قوت..!

+ نوشته شده در  88/08/06ساعت 0:59  توسط ساسوشا  | 

دوباره دارم بر می گردم به روزهایی که نباید حتی یک لحظه به یادم بیاد..روزهایی که برای فراموش کردنش خواستم دوباره از اول بسازم.. خیلی سخته...هم روزهایی که می گذره و هم شب ها..

* وقتی مامان بهم می گه تو می تونی..تو قوی هستی.. دلم می خواد سرمو توی دیوار متلاشی کنم..چقدر سخته فقط گوش بدی و هیچی نگی.. هر چی هم بگی کو گوش شنوا!

** خودمم نمی دونم چرا اینجوری می شم... نمیدونم..

*** آقای خدا.. بی زحمت منو یادت بیاد..منم هنوزم همون خنگول ِ سابقم ها!

+ نوشته شده در  88/08/04ساعت 21:18  توسط ساسوشا  | 

گردنبندت ..

مثل ـ محافظ...مثل ـ یه حس ِ خوب ِ عاشقانه..عاشقانه ی آرام..

مثل بوسه های طولانی نفس گیر... مثل نگاه های مهربونت.. مثل خودت.. مثل خود ِ خودت..

خوب ِ من..

* دوستت دارم و تاوان آن ...هر چه باشد..باشد..

+ نوشته شده در  88/07/30ساعت 15:17  توسط ساسوشا  | 

چرا این کودک درون ـ من ، نمی فهمه من چی میگم؟! !


+ نوشته شده در  88/07/27ساعت 11:21  توسط ساسوشا  | 

نمیدونم چرا حرف ها همه توی ذهنم می چرخه اما تا وقتی می خوام بنویسمشون حوصله ای برای نوشتنش پیدا نمیکنم..!

این روزا همه اینقدر درگیرم که وقتی آقای مارمولی رو تو خونه می بینم با لبخند بهش نگاه می کنم و با خودم می گم که خوب چه کنم ، دیگه وقت واسه این آقای کاغذی ندارم! خونه داری اینقدر سرگرمم کرده که به زور به کارای دانشگاه می تونم برسم و آخرشم با یک طرح جانگولری بی خیال تمام ایده ها و فکر های جالبم می شم.. !

خوشمزه ی داستان اینه که واسه همه ایده دارم و کاراشونو انجام می دم و استادم با دیدن کاراشون کلی حال می کنه و نوبت خودم که می رسه نوبت گوزش از نوع حادش می شم! چندروز پیش دست به دامان استاد شدم که آقا جون ٍ مادرت مغز من واقعا نمی کشه..دریغ از یه خط صاف! احتمالا همه ی خط هام اون موقع اٍکس زده بودن و زیگراگ ٍ منحرف به چپ!مهندس شین بهترین استادیه که واقعا تو زندگیم دیدم.. حالا اگه اون پت و مت بودن که بایداین ترم همگی رسما می رفتیم می مردیم! پت و مت..استاد ٍ پیچش و بوفه بازی بودن و روانویس بچه هارو اشتباهی بذارن تو جیب خودشون! حالا از حق نگذرم استاد نبودن اما خوب بودن تا حدی..! اما این مهندس شین رو هرچی بگم کم گفتم...

امروز پاچه گیری بنده به دو تا از بچه های کلاس اصابت کرد! البته خیلی سعی کردم که بروی خودم نیارم اما این پسر ماشالا هرچی بزرگتر می شه احمق تر و پررو تر می شه ! خلاصه اینکه بشور و بصابی دیگر داشتیم! هاها!

تنهایی زده به مخ مبارک و دارم خاطره می گم!

حالا اینا رو بیخیال ِ مامور! تیریپو نگه دار..! امروز هر جا رفتیم ناهار بخوریم یا شلوغ بود یا تعطیل منم که کلی آدم کووووووولیَم! رفتم بسته نون و کالباس و چیبس و نوشابه خریدم و به دوتا جیغیلی که باهام بودن گفتم بشینیم تو خیابون همون نزدیکی بخوریم! خوب البته نیم ساعت هم وقت نداشتیم ! به هرحال چون ایرانی جماعت به همه کار ِ تو کار داره و می خواد سر از انواع و اقسام ....( حذف ) سر در بیاره! مگه گذاشتن! جونم برات بگه که پسر ِ ماشالا ماشالا زیر 14 بود به جان خودم...هنوز سیبیل در نیاورده بودن چه برسه به...!!! آی چرت و پرت می گفتن! گیر دادن بوده به یکی از جیغیلیا و می خوند: یلدا جونم...دلم برات تنگه...یلدا جونم مشروب می خوری..( البته دست ِ جیغیله ما مااشعیر بود) ...یلدا جونم بیا کنارم...طاقت ندارم...یلدا جونم..آخرشم منم وارد بازی کردن که آهای تپلی سلام!!! البته ناگفته نماند که ما با خیال راحت ناهارمونو خوردیم و البته دورو برو حسابی می پاییدیم که اگر عنصری از عناصر دانشگاه اونطرفا پیدا بشه جیم فنگ بزنیم که خداروشکر مرفهان ِ بی درد زیر کولر کافی شاپ دانشگاه مشغول میل یا همون کوفت کردن ِ غذای دلیشزشون بودن!

خوب!! به نظر می رسه که آدمیان گرامی هرگونه انگولکی که بوده به اینجانب رسوندن و دیگه جایی نمونده و الان نوبت انواع و اقسام حشرات و پرندگان و چرندگانه! نامردا گاز می گیرن به چه گندگی..نیش می زنن تا کجا! بیخیال هم نمیشن! فکر نمی کنن بیچاره صاحاب داره! دِ بیا! حالا بیا و ثابت کن کار جک و جونوره!

خوب حالا من همه ای اینا رو نوشتم اما چون اینترنت اینجا از دورافتاده ترین روستای ایران هم سرعتش پایین تره امیدوام آپ بشه!

* فکر کنم روزی دو ساعت با اینترنت اینجا کار کنم هفته ای 5 کیلو کاهش وزن پیداکنم از بس حرص می ده منو!

+ نوشته شده در  88/07/23ساعت 23:44  توسط ساسوشا  | 

این روزها با انواع و اقسام آدم ها سروکارم افتاده..اینقدر که به حکم زن بودن لب و لوچه های آویزان و چشم های قرمز مردان سرشار از شهوت حالم را بهم می زند..کاش محدودیت انقدر زیاد نبود که زن در بیابان حکم اب حیات راپیدا کنند!

کارش از کار گذشته است ، اشرف مخلوقاتی که این روزها شیطان را هم دور می زند!  بیچاره..!

حالا انتخابش باتو..شیطان یا اشرف مخلوقات! 

** روزهای سختی است جانکم..روزهای سختی است..

+ نوشته شده در  88/07/19ساعت 16:38  توسط ساسوشا  | 

گاهی وقت ها هم  شیطان از دیوانگی فرشته ها گریه اش می گیرد!

حالا من برای تو گریه کنم یا تو برای من؟!

+ نوشته شده در  88/07/09ساعت 16:29  توسط ساسوشا  | 

یک بار که صدایت نمی کنند...سوزنشان هم که گیر می کند دیگر واویلا ! پاشو پاشو...پاشو..پاشو...! البته دیگر گول کلک هایشان را نمی خورم که ساعت ۱۱ است و هزار چاخان دیگری که برای جدا کردن من از بالشت ِ محبوبم سر هم می کنند! اما هنوز هم مثل کودکی هایم دلهره دارم که نکند شوهر مامانسی محترمه قاطی کند و بیدار نشدن من باعث دعوای آن دو تا شود!

مهم نبود که دو ساعت  نیم بیشتر نخوابیدم و دلم می خواست وقتی که  به حالت عمودی و نیمه افقی خودم را بغل کرده ام و برای خودم لالایی می خوانم که جان ِ من از جایت پاشو..یا همش با خودم حرف بزنم که با این پای گچی آنقدر زیر دوش حمام بایست که خواب از سرت بپرد که هزار تا کار داری.. و فقط یک روز ناقابل باید تمام کارهایت را انجام بدهی...هیچ کدام مهم نبود..مهم این بود که فقط می خواستم پنج دقیقه بیشتر بخوابم!

حالا به صورت افقی  و عمودی و حرکت های چرخشی تا بیست دقیقه زیر دوش آب ِ سرد چرت زدن و همزمان مسواک زدن و همزمان شش دانگ حواس به پای گچی و صندلی محترمه برای جلوگیری از تکنیک های مدرن معلق زدن کف و..... اینهارا که به هیچ جا حساب نکنی.. خمیازه ی آخر ِ همه ی رشته ها را پنبه کرد! 

بیخواب باش تا خوش خواب شوی و قدر پنج دقیقه اش را هم بدانی!

امروز که زیاده گویی دلمان را کمی قرش مال می دهد بگذار خاطره ای هم نثارتان کنیم!

من باب ِ گوشی تلفن و شماره های اشتباه!

شبی برای گپی دوستانه... شماره را با چشم ِ دل گرفتیم ...! آقای سیبیل کلف هنوز بر نداشته بود که دچار یاس فلسفی شدیم و  قطع کردیم و دوباره گرفتیم و به این نتیجه رسیدیم که بلی! عدد یک را ۴ گرفته ایم ! تقصیر ما نبود که ساعت دو صبح بود! تقصیر ما نبود که همه اهل خانه خواب بودند! تقصیر ما نبود که در خانه تلفن بیسیم در هال است و تقصیر ما نبود که آقای عمو سیبیلو تا خود چهار و نیم صبح تلفن مارا گرفته بود و تقصیر ما هم نبود که بعد از صحبت تا گوشی را قطع کردیم چشمانمان به جمال شاهزاده ی سوار بر اسب سفید رویاهایمان افتاد و به هپروت رفتیم ..! تقصیر ما نبود که کل خانه را بیدار کردیم و نوش جانمان که گوشتش از برای پسر همسایه مان که از قحطی مزمن ماهیچه های گوشتی رنج می برد .کلی فحش های سر چهارراهی نوش جان کردیم و به خواب خوشمان ادامه دادیم!

( فحش چهار راهی هم برای خودش عالمی دارد! یادت میاد شین جان؟ ..روزی که برای خرید به داروخانه رفتیم و نیمه شب بود و از پسرک فال فروش ..فالش را نخریدی و گفت : خاله ب...ت!و تو گیج حرفش بودی و نمیدانستی باید بخندی یا بزنیش و چقدر دلم برای قیافه ی مبهوت تنگ شده ) ( یک کلمه بشتر نیست و اصرار نکنید که برچسب های دیگری بزنید!)

و اما امروز!

به هر حال هر روز باید از خودم اعاده ی فضلی کنم وگرنه روز و شب نمی توانند با هم به سرشوند و دلشان در فراق هم زرتش قمصور می شود!

با ترفندی تحت حمایت آقای پدر گرسنه ..مامانسی را راضی کردیم که خودمان را به کبابکی کوبیده شده مهمان کنیم! سرتان را درد نیاورم! آقای کبابی ما به برای دو نفر غذا فرستاد و من را رسما ندید گرفت ! من هم که به تیریش ِ قبایم بر خورده بود طی یک زنگ ِ جانانه  و توپ پر دوباره زنگ زدم!

زن - سلام ( با لحن خشن بخوانیدش)

 مرد - سَلــــــــــــــــــــــــــــــام  عزیزم( با عشوه بخوانیدش )

زن - ( تند تند... بدون مکث)  ببخشید من فلانی هستم...خونمون فلان جاست..شمارمونم اینه...

مرد ـ ادرس و شماره تلفن رو دوباره تکرار کنید... ( مشعوف ! )

زن - .....( تکرار مکررات...!)

مرد - ممنونم...! ( پر از شعف!!!!)

زن -خوب.. همونی که نیم ساعت پیش زنگ زد و غذا سفارش داد... من سه تا غذا خواسته بودم...شما  دستتون درد نکنه دو تا غذا فرستادید.. پس یه غذا رو ندادید..البته توی فیشی که دادین همون یه دونه غذا رو حساب کردین... حالا لطفا یه غذا دیگه بفرستید..!ممنونم..

مرد- خانم یه نفس بکش بعد !

زن - بله؟

مرد - اشتباه گرفتین!

زن - چی چی گرفتم؟! ( از نظر شنوایی دچار اختلال شده بود )

مرد - اشتباه گرفتین! ( با لبخند ملیح و دلبرانه!! )

زن - ....

!

این اصلا اشکالی نداره که به خاطر یه کباب ِ ناقابل هم فامیلی...هم آدرس خونه... هم شماره ی تلفن را دادم! اصلا و ابدا! مهم این بود که نیتم خــــــــــیر بوده!

پ . ن :

 وقتی اندازه ی ۱ نخود هم وجود نداشته باشی. معلومه که ریشه نمی زنی و فقط می شی  ۱ خاطره!  

 

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 17:45  توسط ساسوشا  | 

 

  • نم نم  ِ بارون..
  • شونه ی تو..
  • چشم های من..
  • سکوت ِ جاده...
  •  شب...
  • تو..
  • تنهایی..
  • من...
  •  ماه...
  • بارون..
  •  لب های داغ...
  •  چشم های گریون..
  • سینه ی تو...
  • اشک های من..
  •  دست های تو..
  •  بغض های من..
  • نگاه ِ تو..
  • سکوت ِ من...
  • .
  • .
  • .
  • .

 

+ نوشته شده در  88/06/31ساعت 23:51  توسط ساسوشا 

می دونی چیه عزیزم ؟

  • خیلی خوبی..
  • خیلی مهربونی..
  • خیلی پاکی..
  • خیلی دوست داشتنی هستی...
  • خیلی دوستت دارم..

اما مال یکی دیگه باش!

 

 

+ نوشته شده در  88/06/30ساعت 23:27  توسط ساسوشا 

در این یک ساله تا به خانه می آیم ..با خودم قرار می گذارم که در اولین فرصت به دیدارش بروم..آخر سر هم دوباره وقت رفتن می شود و به اس ام اسی بسنده می کنم که دلم برایتان تنگ شده است و می خواهم که بداند که دوستش دارم..

پارسال در این موقع روزهای بسیار سختی داشتم...حتی سخت تر از شکستن پایم که این روزها فکر می کند با شکستنش می تواند راه را برایم ناهموار کند..

او با بودنش..با محبتش ..با پیگیری هایش...با صدای گرم و آرامش بخشش به اندازه ی تمام آرامش های دنیا کمکم کرد.. بودنش آنقدر آن روزها کمکم کرد که تا عمر دارم هرگز فراموش نخواهم کرد..

اس ام اس های خوش مزه اش را هنوز در گوشی ام دارم و هر از گاهی با خواندنش خستگی از تنم در می رود..

وقتی به یاد تشبیهی که قبل از دیدنم داشت می افتم احساساتمان غش می رود..

"" فکر می کردم می توانم از قبل به دقت تصورش کنم: عصبی، رنگ پریده، چشم های روشن، موهای بور، دست های یخ زده ، که تند تند حرف بزند و خودش حرف خودش را قطع کند !

.....با چشم های مشکی ، موهای مشکی، دست های گرم و نگاهی آرام. شمرده و متین حرف می زد و اصلا عصبی نبود!"

 آی بانو جان... دلم باز هم برای دیدنتان تنگ است..

دوست دارم در این روزهاباز بگویم که هنوز هم بابت محبت و مهرتان... ممنونم...

* اسم نبردم چون می دانم که می خواهد همان بانو خطابش کنم..

+ نوشته شده در  88/06/22ساعت 2:10  توسط ساسوشا  | 

هر چقدر با خودم فکر میکنم به این نتیجه می رسم که  حتی طاقت اینکه یک پشه ی ماده هم از کنار ِ مرد ِ محبوبم ردشود و با چشم های ِبی حیایش عشوه شتری بیاد و خودش را به او بمالد و برود را  ندارم!

این ها علایم خودخواهی است یا دیوانگی؟!

* زن بودن سخت ترین کار دنیاست... عواقب هایش زیاد است و انتظارات بیشتر از آن... !

 

+ نوشته شده در  88/06/21ساعت 3:4  توسط ساسوشا  | 

 

عجب شب هایی است...دل قوی دار...دل قوی دار..

شب های عزیزی در راه است...به نام قدرش می خوانند...

آنانی که قدرش را می دانند برای من هم دعا کنند..

** این ها را پارسال نوشته بودم اما امسال هم دوست دارم همین ها را بنویسم!

+ نوشته شده در  88/06/19ساعت 14:0  توسط ساسوشا  | 

برگشتم با یک عدد پای شکسته! که حالا پنج هفته باید تو گچ بمونه و من نمیدونم چه خاک گهر باری بر سر نازنینم بریزم! ده سال پیش وقتی تو مسابقه ی بسکتبال نامردها قوزک پای من بدبخت رو نشونه رفتن و دستشون درد نکنه زدن ترکوندن پای نازنینم رو..چون یک بار دیگه هم شکسته بود دکتر اخطار بسیار شدید داد که هرگو نه بسکتبال را با همه ی عشقم باید کنار بگذارم چرا که آخرش فلج شدن بود و بس...

امروز با تمام قدرت نقش لواشک رو بازی کردم..! جوری پهن شدم وسط خیابون که خداروشکر ماشینی رد نمی شد وگرنه لواشک با طعم ماشین می شدم ! تنها کاری که از دستم بر می اومد خندیدن بود و بس! و بدشانسی و اقبال از اینکه یک ساعت بعدشم هم بلیط داشتم و هیچ کاری نمی تونستم بکنم! خلاصه خودمو هر جوری بود رسوندم دوباره به خانه ی پدری..! و چون همه به استقبال دایی کپلیمان که از فرنگ می آمد رفته بودندو کسی در خانه نبود...! باز هم تنهایی به هتل هاسپیتال رهنمون شدیم  و جیب مبارکمان تا آخرین قطره ی مانی اش خالی شد و خرسند و شاداب یک پایی به خانه بر گشتیم!

آقای دکتر بد اخلاق هم هی می گفت قوزک پاتو ۹۰ درجه نگه دار که هنوز هم تو توهمم! شکر خدا الان داره دردش شروع می شه و ...الهی صد هزار مرتبه شکر..

حالا این پنج هفته رو عشق است که دو هفته دیگه باید برگردم! ها ها ها ...

می گیم و می خندیم و شادیم و سرخوش..دیگه تنها نیستیم...دست می دیم به دست ِ هم با دل های خوش..! حالا قرش بده و قرش بده... ! پیچ  و تاب ِ خوشگلش بده..دست ْ دست...!

راستی...فکر کنم تا سه نشه بازی نشه..! دفعه پیش عقرب و این دفعه هم پا و ایشالا دفعه ی بعدی با عهد و عیال میایم خدمتتون!!

لبخند بزن رفیق...

آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان د ِ!

+ نوشته شده در  88/06/19ساعت 1:54  توسط ساسوشا  | 

** تا زنده هستم...من دوستت دارم...

دخترکم رفت... برای ساختن..برای مبارزه کردن..برای بزرگ شدن...تو تمام این روزها فقط کنار هم بودیم..بودیم که باشیم..که بدونیم هستیم...نه حرفی زدیم و نه اشکی ریختیم...چشم ها..چشم هایمان دنیای حرف بود و آغوشمان... بغلش که می کردم به بیست سال پیش بر می گشتم..به روزی که برای اولین بار چشمهایش را برویم باز کردو خندید.. تمام ِاین روزها در فکر بچگی اش بودم..یاد روزهایی که مرا  آده صدا می کرد...روزهایی که بیست و چهارساعته خانه ی ما بود.. با آن قد کوتاه و پاهای کپلش و دامن هایی که همیشه زیر شکمش بود...با آن موهایی که بالای سرش جمع می کرد..با آن لباس ِقرمزش...آن لب هایی که وقتی ناراحت می کرد ور می چید و لپ های باد کرده ..یاد ِآنکه آنقدر دنیایش من بودم که به همه می گفت اسم من را دارد..یاد آنکه وقتی برای اولین بار خواست برود مسافرت فرنگ..به پدرش می گفت نونوش را هم در چمدان بگذاریم! ...یاد آنکه وقتی بزرگ تر شد تا دم گیت می رفت و با صورت پر از اشک بر می گشت... یاد پارسال که وقتی رفت....یاد ِ ... تمام روزهایم پراز یاد است...

فردا من هم می روم...

خداحافظ تا فرصتی دوباره برای نوشتن...

** این سی دی چهار راهی است که دخترک خریده و ...باز هم با شنیدنش ... Track 1....امشب بارون اومد و وقتی رفته بودیم بنزین بزنیم..نذاشت گوشش بدیم...هیچ اشکالی نداره..منم سی دی رو برداشتم! :دی

 

+ نوشته شده در  88/06/08ساعت 6:18  توسط ساسوشا  | 

به والله قسم....که واسه زخم  ِ تازه دیگه جایی نیست.....
+ نوشته شده در  88/06/06ساعت 15:30  توسط ساسوشا  | 

عرضم به حضور ِ نازنینتان..که این روزها کشفیات ِ جدید ِ بنده این را می گوید که انسان ها آنقدر وقیح و پررو شده اند که علاوه بر سوراخ یابی های موجود درون و بیرون واندرونی تو و دوستانت...دورزدن در فیها خالدون و چرخش و گردش...نظر دادن ها و توصیه ها و اراجیفی امثالهم.. ترا نقد می کنند و خوب و بدت را بهتر از خودت تشخیص می دهند و برایت قصه های خاله زنکی می بافند و آخر سر شینیون شده تحویل گوش های کِش آمده از تعجبت می دهند! کسی نیست به آنها بگوید بابا جان..اینقدر ماراانگشت نکنید ! بگذارید با خیال ِراحت و فراغ ِبال روزی به سانفرانسیسکوی دایی اسدالله ْمیرزای ِ دایی جان ناپلئون برویم! آخر به شما چه ربطی دارد که گوش هایتان را تیز می کنید و چشمانتان رادریده..سرت را در آخور خودت گرم کن و به چریدنت ادامه بده... به عبارتی واضح...عقاید و افکار چرندت را از ما بکش بیرون..

Each time you sleep with someone, you also sleep with his past**

** این قسمت ِ برنامه همه از اعتیاد ِ گوگل ریدر است !

+ نوشته شده در  88/06/05ساعت 17:52  توسط ساسوشا  | 

 

به کَسی می دم که کَس باشه...

حالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیته؟

+ نوشته شده در  88/06/05ساعت 1:24  توسط ساسوشا  | 

من و جعبه ی دستمال کاغذی این روزها حرف های زیادی برای زدن داریم...! شاید او مهربان تر از هر کس ِدیگری باشد برایم این روزها... امان از دست ِ این فین فین کردن های نا غافل...چشم هایم هم دارد در می آیند و تا دو سه روز دیگر فکر کنم بینی محترمم هم یا به کُل محو شود..یا کِش بیاید..! آخر بد است دیگر..! همیشه در تابستان ! در اوج ِ گرما سرما می خوردم و تن لرزه می گیرم!! حالا در این روزهای باق ی مانده این هم شد بدرقه ی سفر! حالا یک پودر عسه آور هم گرفته بودیم .! مجموعا ۵۴ تا عطسه کردم! که قلبم درسته توی دهنم بود !

حالا فعلا میریم تو کُما .....!

+ نوشته شده در  88/06/04ساعت 0:11  توسط ساسوشا  | 

این روزا باید با سیلی صورتمو سرخ نگه دارم..

  • خدایا ..
  • به حرمت ِ همین روزا..
  • هوامو داشته باش..
+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 19:17  توسط ساسوشا  | 

از امروز تا زمان ِ رفتنم دوازده روز مانده...! دوازده روز ِ عزیز...تمام گره های ذهنیم به سمت ِ همین روزهایی است که دارم به ته رسیدنشان را می شمرم...هر چه باشد هیچ کدام از آن دلخوشی ها برایم دل خوش تر از پر کردن  ِ ریه ام از هوای اتاقم نیست...هر که زنگ زده و پرسیده که در ایام تعطیلات برای خودت چه کردی ! هرچه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید! جز در خانه ماندن و لذت بردن..

شین ِ خواهر هم تا هفت -هشت روز  ِ دیگر می رود..چند روزی بیشتر به رفتنش باقی نمانده..جنس ِ احساس ِ من ، جوری شده که برای جلوگیری از سرازیری اشک ِ دلتنگی ، حتی از دیدنش اجتناب می کنم و می گذارم که با دوستان ِ هم سن و سالش بگذراند و این روزهای سخت را طی کند..طی کنم..

 گاهی وقت ها سیگنال هالی از وجودم دریافت می کنم که دور ِ احساس و خط ِمالکیتم خط ِ بی رنگی می کشد!تمام ِ سی دی هایم+نوار کاست ها +کتاب های کتابخانه ی خانه مان  را ساعت ۹ شب دم ِ درب ِ منزل گذاشتم! تمام ِ عواقبش را هم به جان خریدم! احساس می کنم سبک شده ام! حالا هم افتاده ام به جان ِ درایور های ویندوزم! عجب کیفی دارد!

 این روزها از پاک کردن..دیلیت کردن..محوشدن و محو کردن..! لذت می برم..!

بعضی چیـــــــــــــــــــــز ها،یا بعضی افراد یا بعضی شعر ها یا بعضی بعضی ها واقعا به هیچ دردی نمی خورد..نگهداری اش بیهوده است!

خوب !از فردا دوباره همگی به سوی خدا برویم..شاید که در این مرز ِ پرگهر ِ خالی از مروارید ِدانه دانه رستگار شویم!

* عاشق بوی رمضانم..

+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 1:26  توسط ساسوشا  | 

تو هم با ما نبودی؟!

سخت است باورش نازَنینم...!

  •  اما نبودی دیگر!
  •  چه می شود کرد!
  •  نبودی...

چه کرده ام با خودم؟! نمیدانم! چشمانم را می بندم...طعم چشمانت مرا مست می کند...مست و سرخوشْ! باده ی ناب خورده ای؟! بی خیال ! من ر ِند و خراباتی و مَستم..! بی خیالْ ساقی جانْ...با هم حساب می کنیم...حالا یا به زَر..یا به زور..!

همگی دور یک میز نشسته ایم و شریکیم رفیق...اما نمی دانم چرا تو به چشمانِ او و او به چشمان تو شوق دارد...مگر همدم شب گریه های تو من نیستم؟! مگر آغوش ِ تو برای من امن ِ خستگی هایم نیست...آی که دلـــــــــــــــــــــــــــــم دارد از دهانم می زند بیرون ...صدای قلبم را می شنوی؟! همه ی نگاه ها به من خیره شده اند..اما تو خودت گفتی کمی مَست و ملنگی..! شاید فردا یادت برود امشب را..اما من هرگز...!

 می دانی چوب خطت می شود دو تا! دو -صفر به نفع؟! ها ! ؟این که دیگر نفع نیست جانم اسمش...! اوج ِ بدبختی است!

از دست ِمن رفتی یا از دَستَت رفتم؟! کدامش را صرف کنیم به مذاقمان بیشتر خوش می آید؟ هــــــــــــــــــــــــِی! آخرش رفتن است دیگر...از دست رفت...

 ببین جانَکم..تارو پودِمرا که با صبر نتافته اند...!

  • هرچه باشد من یک زنم..
  • یک زن همه ی وجود ِ مردشْ را برای خودش می خواهدْ نمی تواند به راحتی بگوید بالا وپایین و مستقیم در بست ْ !
  •  نمی تواند حتی برای یک لحظه فکر کند..
  • فکر کند نگاهی ...چشمکی..دستی...لمسی...

نــــــــــــــــــــــــَع! به جان ِ خودت قسم ْ که نمی توانم...! حالا همه ی ایــــــــــنها به کناری...حتی با دیگری دوست ساده باشی..چه فایده دارد وقتی به چشمانم خیره می شوی و میگویی می دانی که عاشق ِ توام....و بعد دیگری دنبال ِرد ِپایت از در ِ خانه ی دل ِ من است...! نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــَع! نمی توانم تاب بیاورم.. !

می دانی اسم ِ این حس چیست؟

زنانگی..

زنانگی که تُرا فقط برای خودش می خواهد...

این را هم بدان که با خواستنش نمی خواهد نفس بر گلویت ببندد و زندگیت را محصور و محدود کند...تنها می خواهد تنها زن ِ زندگی تو باشد.. بی هیچ شریک و رفیقی...!

ساقی غم فردای رفیقان چه خوری که امشب همه در امن و امانند

گره های کوری را که با دست باز می شود یاد گرفته ایم با دندان باز کنیم!

چقدر بیخود!

خوب عزیزم..! تاریخ مصرفِ ( من ِ دیروز ) هم  تموم شد..!

نفر ِ بعــــــــــــــــــــدی لطفا!

+ نوشته شده در  88/06/01ساعت 1:53  توسط ساسوشا  | 

از وقتی به خانه برگشته ام و چسبیده ام به این تکنولوژی همیشه آنلاین ِ خانگی ام..خبر هارا که می خوانم از فرط درد آنچنان به سقف مهر و موم می شوم که نمی دانم جداشدن از آن کی اتفاق می افتد..نه که دلم بخواهد خودم را عذاب بدهم..می خواهم بدانم..بدانم آخرش چه می شود؟! آخرش چه شد؟ اصلا کسی چیزی فهمید؟! کسی چیزی حس کرد؟! ...اخرش چه؟! جواب ِ خوبی ها یشان چه می شود؟!...! هیچ؟! پوچ؟!

و باز هم همه می گویند و می گوییم که خدابزرگتر از آن است که وصف شود...

و هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند عظمتش را از آن ِ خود کند..

یا خدا..این جا ارزانی زیاد است.. مثل تن..جان ِ آدم ها..شرافت خانواده ها..زندگی..آبرویی که سال ها قطره قطره جمع کرده اند تا شاید بر سر پیری دستشان را بگیرد.. دیگر برایت چه بگویم؟... خودت که می دانی... اما تا دلت بخواهد گران است... گوشت ِ مرغ و ماهی و حیوانات ِ دیگر که اشرف مخلوقاتت نیستند..گران است اجاره خانه ی که بخواهی سقف بالا سری داشته باشی... ای خدا جان..چه برایت بگویم...همه اش را خودت بهتر می دانی...

چه خوب گفته است حمید مصدق : 

* دشت ها آلوده است...

در لجنزار گل ِ لاله نخواهد رویید..

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟

فکر نان باید کرد و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم..

گل گندم خوب است..گل ِ خوبی زیباست ..

ای دریغاکه همه مزرعه دلها را ، علف ِ هرزه ی کین پوشانده است...

هیچ کس فکر نکرد...

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست..

 و همه مردم شهر..

بانگ برداشته اند.."  که چرا سیمان نیست؟! "

و کسی فکر نکرد...که چرا ایمان نیست...! 

و زمانی شده است ...

که به غیر از انسان...

هیچ چیز ارزان نیست... ! *

و حالا بابت این ارزانی به شما تبریک می گویم رفیق..اشرف مخلوقات شده ایم که ارزان بفروشندمان..به ساچمه ای..دشنه ای..تیری..بی حرمتی...به اینکه به نگاه هایمان تجاوز کنند و آخر سنگسار دیده از آن ِ ما باشد..به آنکه به دروغ به ما بهتان زنند و سیلی ِ دروغ نگفته اش از آن ِ ما باشد...

آخر می دانی رفیق..دوره دوره ی ارزانی است.. کسی دیگر به فکر ایمان نیست... ایمان ها شاید جای دیگری به کار ِ دیگری می آیند..حیف که چوب ِ حراجش زده اند..به چند دیناری بده بستانش می کنند و در باب ِ چه به کارشان می آید؟! یا خدا...ترا که دیگر نمی توانند از راه به در کنند ..! می توانند؟!

امان از حرص و طمع... امان ...

یا الله..... یا الله....

به بزرگی و جلالت... مارا مصون بدار....



+ نوشته شده در  88/05/31ساعت 1:51  توسط ساسوشا  | 

این روزها شایعه ها از حرف هایی که مستقیم زده می شود هم مشتری اش بیشتر است و هم حقیقتش ناب تر!


+ نوشته شده در  88/05/28ساعت 13:16  توسط ساسوشا  | 

مَست و پَریشون و خَراب...
توی چشماش نمی تونم نگاه کنم...غم چشمای خودم بس نی که باید جور ِ چشای بی دل و پیکر اونم بکشم.. تا من میام حرف بزنم...بغض ِ صدام وسط راه هِقش می گیره و این اشکای لامصب بدون هیچ شرم وحیایی میریزه رو لبایی که توی خاطرش هر شب با بوسیدنش به خواب می رفت...چقدر شوره بی مروت...
 چی کار کردی با دلش ، که نه دل به دلت می ده..نه دل ازت می کنه..این دیگه رسمش نبود.. رسم ِ بی مروتیت دنیا ،حالمو به هم می زنه..هی تُف تو گورت زندگی...!
حدیث ِ درد آوری است.. تو دوستش داری..او دوستت دارد...اما خدا دوست ندارد که شما یکدیگر را دوست بدارید!
 اما خوب گوشتو باز کن...نه خودت رو به حماقت بزن..نه به کودن بودن ِ همیشگیت...آدمیزاد اگر کسی را بخواهد ، میخواهد...گذشته ها همیشه هم بد نیست..کمی به یادش آور...
 باز هم پررو بازی داری درمیاری؟ می خوای ثابت کنی که می تونی همه بارهارو یه تنه عینهو خر دنبال ِ خودت بکشی...؟! می خوای نشون بدی که می تونی ؟ می تونی دوباره بگذری؟ میتونی دوباره با لبخند بهش نگاه کنی و بگی آره عزیزم درک می کنم..! باید تمومش کنیم.... ! گور ِ پدر ِ دل ِ من..!
 حالم ازت بهم می خوره عوضی...حالم ازت بهم می خوره دروغ گو...از اینکه ادای آدمای ریلکس رو داری در میاری...احمق ِ گوساله...
 هی تو بگو...
 آخه یه قلب ِ نمیدونم چند گرمی...مگه چقده تحمل داره؟! ...!


+ نوشته شده در  88/05/23ساعت 15:23  توسط ساسوشا  | 

سر از کجا در آورده ام...دنبالش هم نمی گردم.. مقصرش را می گویم.. نمیدانم مقصر کیست..حالا که می گویند اشتباه کرده ای ..باشد ..همه ی اشتباهات را به گردن می گیرم.. تو وقتی می خواهی که نبینی ..چشمانت را می بندی..می خواهی که نشوی...گوش هایت را می گیری...اما دلیلت محکم نیست... باور کن.. سیلی خورده ام...اولین سیلی ات ..گوشم را کرکرد...دومیش...دلم را...سومیش...خودت را.. باور کن...مدت هاست کر شده ام..من به فراموش شدن عادت کرده ام!آنقدر در خودم گره خورده ام که با هیچ دندانی باز  نمی شود..از بس که کور است...اتفاقات می افتند و من خودم را وجب می کنم...چند وجب بود ؟ترکش ِ رفتن بد جایی اصابت کرده است...نه می توانی بشینی و نه می توانی راه بروی... نفس کم می آورم.. همه ی ما با گذشته هایمان زندگی می کنیم..اما گاهی  گذشته می آید جلوی چشمانت و گلویت را آنقدر می گیرد و فشار می دهد که از فرط ناچاری  داشته هایت را رها می کنی تا رها شوی.. و افسوس...هیچ اتفاقی نمی افتد ..زیر فشار گذشته ات می نشینی و هنوز..تا همیشه.. 

+ نوشته شده در  88/05/22ساعت 2:11  توسط ساسوشا  | 

حدیث ٍ مطرب و می گو ...

امروز دست خط ِ عزیز ِ سالار خان به دستم رسید
همان سالار خانی که تا آخر عمرم ، به خاطر ِ  آرامش ِ بابابزرگ... به خاطر ِدرد نکشیدن به خاطر سرطانی که داشت و یا کم درد  کشیدنش...،خودمو مدیونش  می دانم.. و دوستش دارم ..مردِ نازنینی است ...مرد است..مرد ِ مرد ...چیزی که این روزها کمیاب است...خدا قوتش بدهد و سالم نگهش دارد..

گوشه ی یک کاغذ برایم نوشته بود..

 بسمه تعالی

نگرانی، انکار وجود خدا وند است



+ نوشته شده در  88/05/21ساعت 16:9  توسط ساسوشا  | 

هیچ حسی از حس ِ دیگر فرمان نمی پذیرد!! دوره دوره ی نافرمانی است..
گوش و زبان و چشم و قلب..دیگر هوای یکدیگر را ندارند..
هر یک به راه ِ خود می روند...
راه هم ترا فراموش می کند...
تعداد گام ها و قدم هایت را..
آخر هم خودت را...
بِزن مُطرب..
محکم تر بزن..
محکم تر..

یک نکته ی آموزنده!
وقی دو تا لیوان چایی می ذاری کنارت حواست باشه  تو کدومش یار کمر باریکت رو غرق می کنی! چون شاید یه وقت هوس کنی یه قُلپ چایی بخوری!!!
+ نوشته شده در  88/05/19ساعت 15:43  توسط ساسوشا  |